تبليغاتX
مجمع دیوانگان
شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد من مرثیه خوان دل دیوانه ی خویشم
800x600

    مهم نیست که اخوان کی آمده و کی رفته، از کجا آمده و کجا آرمیده، مهم این است که چه چیز را شعر می دانست، چه کسی را شاعر و اصلا چرا شعر؟ شعر از مقوله هایی ست که تعریف نمی پذیرد. اخوان با اذعان به تعریف ناپذیری شعر می گوید: این نظر پذیرفتنی ست که شعر برایند بی تابی انسانی می باشد که در هاله ای از پرتو شعور نبوت قرار گرفته؛ یعنی شعر محصول الهام است، چشمه گرفته از لحظه ای ست که بی قراری و حیرت به همه ی وجود شاعر رخنه کرده و از به کاغذ آوردن آن چاره ای نمی بیند. با این وصف اخوان با تکیه بر الهام، شعر را امری فطری می داند نه اکتسابی. از دید اخوان شاعر پیش از هر چیز باید شاعر باشد، اما تا شاعر کلمه را نشناسد و به زبانی فخیم و استوار دست نیابد نمی تواند شعری بسزا و دلنشین ارایه دهد، چون با لفظ است که معنا جلوه می دهد. با استناد به این سخنان اخوان باید اقرار کرد که بسیاری از شعرهای شاعرانی چون مولانا و خاقانی و... ابیاتی مصنوعی اند وچندان لطیف و مطبوع نیستند. البته بسیاری از شاعران معاصر مثل خود اخوان نیز از این امر مستثنا نیستند که نمونه ی بارز آن شعر« چه می کنی؟ چه می کنی؟ در این پلید دخمه ها، سیاه ها کبودها بخارها و دودها.» است.

    اخوان می گوید: یکی از ویژگی های شعر معاصر، سادگی و روانی آن است منتها باید با چنان قوتی همراه باشد که در آینده هم به حیاتش ادامه دهد واین قوت به دست نمی آید مگر در سایه ی آشنایی با مواریث و یادگارها واوج و حضیض های زبان. وی با این ملاک می گوید بسیاری از شعرهای جوانان شعر نیست.

وی در باب شعر نو می گوید : در شعر نو غم و شادی و هیجان را مطرح نمی کنند- بر خلاف شعر کلاسیک- بل ، به تصویر می کشند، از غم صحبت نمی کنند بل به سان نویسندگان زبردستی چون چخوف، غم را نشان می دهند. به سخن بهتر، شاعر معنی را صورت گری می کند تا خواننده را به تأثر وادارد و البته، در او نفوذ کند.

   اخوان وظایفی را متوجه شعر می داند و« آن وظایف، همیشه وظایف اجتماعی و اخلاقی بوده است » از این رو می گوید شاعر نباید خود را از جامعه جدا انگارد بلکه باید در مسایل جامعه غرق شود. وی تأکید می کند که همین تعهد است که به ادبیات جان می بخشد وآن را دلنشین می سازد. از دید اخوان شعر باید آینه ی زمان خویش باشد. وی چنان به این اصل پایبند بوده که شکست سیاسی و اجتماعی عمیق ترین تأثیر را در اندیشه ی شعری اش بر جای نهاده است : «....سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت /هوا دلگیر،درها بسته سرها در گریبان،دست ها پنهان /نفس ها ابر،دل ها خسته وغمگین /درختان اسکلت های بلور آجین/ زمین دلمرده،سقف آسمان کوتاه /غبار آلوده مهر و ماه /زمستان است. »

     شاعر بین عناصر مختلف پیوندی دقیق می یابد و آن را با بیانی دل نشین به دیگران می نمایاند . یافتن این پیوند، البته، به گفته ی هایدگر، نتیجه ی ادراک جهان هستی ست که یک لحظه برای شاعر دست می دهد و لحظه ای بیش نمی پاید. به دیگر سخن حاصل الهام است؛ الهام والبته ادراکی قوی.

    اخوان معتقد است زمانی شاعر به کمال دست می یابد که سروده اش متعادل باشد. نه آن قدر به مسایل اجتماعی عنایت کند که شعرش صرفا سیاسی اجتماعی شود، نه آن قدر بی اعتنا که سخنش خالی از هر نوع عاطفه باشد. نه آن میزان صور خیال در شعرش به کار گیرد که پیچیده از آب در آید و نه آن میزان خالی از هر گونه صنعت باشد که هیچ ارزش بحث و نظر نداشته باشد.نه به حدی از اندیشه و تفکر به دور باشد که در نظر سخنش بی هوده آید و نه آن حد از اندیشه وفکر در سروده اش بگنجاند که عنصر عاطفه و احساس را از بین ببرد. به عنوان مثال درباره ی اندیشه در شعر می گوید: «از دید من اگر شعر محتوای فکری داشته باشد بهتر و عالی تر از شعری است که صرفا تغنی باشد، اما مبادا وجود فکر زلال و صفای شعر را تیره کند.»

   چکیده ی کلام، از دید اخوان شاعر سه ویژگی دارد؛ صدق، قرار گرفتن در پرتو شعور نبوت، وبیان دل انگیز.

عبدالله

مهر 88

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/06/17ساعت 3:8  توسط عبدا...  | 

  از خودم هراس دارم !

شمایان از چه می ترسید؟

من از عمق نگاه بوفی می آیم که در روزهای گرم تابستانی آواز شب های سرد زمستانی سر می دهد

من از ژرفای حنجره ی کلاغی می آیم که قار قار جاودانه اش انسان را کلافه می کند

من از جهنم حرف ها و کلمات می آیم

من از جهان بی حاصل رفتن ها می آیم

 از خودم هراس دارم

شمایان از چه می ترسید؟

من از دنیای جدایی می آیم

دنیایی که در آن نفرت برسریر محبت تکیه زده است

من از آخرین سلول زنده ی یک ریه ی مسلول می آیم

من از دنیای بی رونق پیران وفسردگان می آیم

شمایان از کجا می آیید؟

....از گریزی نا گزیر با شما سخن می گویم

من! من! من!

من  از خودم هراس دارم

شمایان از چه می ترسید؟

                                                                      عبدالله

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/03ساعت 3:58  توسط عبدا...  | 

 

قمار راه

(آری،غم بزرگ من نرسیدن به اثیری است)

 

اندیشه های نا به جایم رو به شمال دارند

 و احساس خفه شده ام بر جاده ی جنوب تاخت می برد

 و گام هایم - نفس زنان - سرگردانند  در میانه.

 ندانسته قرابه کش مجلسی شده ام که سرانجامش عزاست

 و ناخواسته پا به معرکه ای نهاده ام

 که چپ و راستش ، با هر که غیر من است .

 گویی هر سان گردنه ای را پشت سر می نهم و

 لیک،گردنه ای دیگر و دو راهه ای دگر!

نمی خواهم تا ابد مقیم کوی بی مقیم باشم.

در این قمار راه بازنده ام

 اگر برق مردم شهلایت راهم نشان ندهد

 

               عبدا...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/15ساعت 22:1  توسط عبدا...  | 

زهر زندگی

 

زیر این عرش بلند آبی هفت آسمون

که گاهی سرخ وسپید و،گاهی تیره ست،مثل من

یه اسیر خسته بود.

خسته از دورنگی های آسمون و لیلی هاش

خسته از فرش زمین ومردم ونامردماش

خسته از ستاره ها، با چشمکای بی خودی

خسته از خورشید و ماه،سیاهی صد شرف داره!!

خسته از شب، با هیاهوش!!

خسته از روز، با سکوتش!!

خسته از تو، خسته از تو، خسته از تو،

خسته از تو، خسته از تو، خسته از تو،

خسته از دو، خسته از می، خسته از لا

خسته از« ضرب زمین در ضربان دل ما»

خسته از سیگار برگ وبهمن وتیر وهما

خسته ازنـشئگی های علف و قرص ودوا...

خسته از هر چی گل شقایقه

خسته از هر چی شکسته قایقه

خسته از نقاشی های عاشقونه،

خسته از شعر گفتن های بچه گونه

خسته از گردش این چرخ زمونه...

خسته از زندگی شد اسیر ماجرای ما!!

زد یه روز دلو به دریا

تیغ کشید روی رگش

سر گذاشت روی زمین

رسید به عرش آسمون...

حالا توی دنیای ما،نیست یه نشون از اون جوون،

هیشکی اونو نمی شناسه، دنیای ما این جوریه!

دنیای ما این جوریه!


                              عبدالله

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/24ساعت 17:33  توسط عبدا...  | 

 مطرود

 

شب

سکوت

جاده

و دنده ای که روی نمره ی پنج، جا خوش کرده

 

باد

باران

دره

وپایی که هیچ ، ترمز را دوست ندارد

 

ودره !

دره ای که حریصانه در انتظار جشن آتشی با شکوه است

 

ومرد،

مردی که می تازاند اسبش را به سوی...

 

و مرگ،

مرگی که...

مرگ.

[...]

***

دنده ای که هیچ گاه معکوس نشد

ترمزی که هیچ گاه گرفته نشد

لاشه ای که هیچ کس پی اش را نگرفت

 

  عبدالله ،۲۴  آبان ۱۳۸۷

 



 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/25ساعت 0:58  توسط عبدا...  | 

اگر ما نشویم...


(به یاد سه آذر اهورایی)


 

بر زمین شوره بسته ی استبداد ،

چگونه آبی توان پاشید ،تا جوانه ای - هر چند کوچک- ببالد

اگر ما نشویم.


نهال آزادی که بر ریشه اش زخم زده اند،

چگونه تواند سر بر سر قندیل های سر به فلک کشیده ی استبداد نهد

اگر ما نشویم .


اگر ما نشویم ،

هرزابه های مسموم، همین هرزابه های مسموم!!  یکی می شوند

و راه ریشه ی آزادی در پیش می گیرند.


اگر ما نشویم ،نهال نحیف آزادی می خشکد در ظلمات،

که نور از ماست،

که نور با ما ست.


***


خشکیده برگ های آزادی را توان همسایگی با گندیده میوه های

منفور نیست،

جوانه های تازه چه می کشند!!

گندیده های منفور، همین گندیده های منفور!! زندان بان ابدی نهال

آزادی خواهند بود،

اگر ما نشویم.




عبدالله  (اسفند 86 )

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/20ساعت 0:58  توسط عبدا...  | 

این کدامین سربلندی...؟
( به یاد اخوان بزرگ )

بر لبم اندوه
واندر چشم هایم کورسویی نور
می روم تا انتهای قله ی یک کوه
تا مگر آرامش این سربلندی
برکند اندوه را
ازطلسم این لبان خشک و ترکیده
لیک...اما،
وای
این کدامین سربلندی...
چهره اش را
بر غبار آلوده چهره ی زمهریرم
لحظه ای ، هرچند اندک
می نمایاند؟

....................................

از اخوان گفتن جسارت می خواهد والبته علم وآگاهی.این بنده فقط جسارت تقلید کلمات اخوان را داشتم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/12ساعت 9:43  توسط عبدا...  | 

 

دوازده شعر کوتاه


یک دو سه...من˛ تو˛ وعشق...؟

(به او که تکانم داد و تکان نخورد، دل را !!)

1

کاش می دانستی

گذر حوادث درونم را

آن دم که برق چشمان خیسم از دور˛

مژه در مژه˛

به تک تک ذرات وجودت می گفت :

سلام.

افسوس که نمی دانستی.

2

گم شده ام در کنج تنهایی خیالم˛

در برهوت˛

نشانم بده

 راه باغ پر از انارهای شکافته شده از شدت عشق را

 3

در روز های ابری انگار˛

خورشید بر من ریزشی پیوسته دارد˛  نوازشی داغ˛

در آستانه ی چشمان تو.

4

هنگام هنگامه ی وصل است

چه غوغایی!

کاش خوابم به خوابی جاودانه ریسمان گره می زد

چه امید عبثی!

کاش خوابم لحظه ای بیشتر می شد.

5

لب های پینه بسته ام

- در انجماد سرما –

انگار به هم قفل شده اند

با آتش سرخ لبانت

طلسم پیوندشان را بگشای.

6

آفتاب می ریزد انگار

بر روی پلک های بسته ام

هر شب˛ دمادم˛

وقتی که در رویاهای شبانه ام تو را می بینم

با چشم های خسته ˛

با پلک های بسته.

7

قندیل بسته بر گونه های سردم

دو قطره اشک

در امتداد تنهایی.

8

غم غریب غربت آزارم می دهد

پس کجایی آخر ای آشنا؟

9

قدم هایم سایه وار

وجودت را دنبال می کنند

به کدامین خانه در می آیی آخر؟

10

لای تمام دل نوشته هایم را سرک می کشم

جز نام تو چیزی ننوشته ام

11

ذهنم را کنکاش می کنم

به دنبال چیزی

فارغ ازتو˛  فارغ ازعشق

لیک جز تو... لیک جز عشق...

12

افسوس˛

مهتاب و شب

پیوندی جاودانه دارند

من وتنهایی نیز...

 

 عبدالله (بهار 87 )

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/27ساعت 11:7  توسط عبدا...  | 

 

1

دچار خود سانسوری شد...متاسفانه! 

2

تمام بدبختی های آدم مال این دو کلمه است،

یکی "داشتن" یکی "خواستن"

داشتن او را محافظه کار می کند

و خواستن او را ذلیل می کند و متملق و ترسو.

نداشتن و نخواستن هر دو رویین تنش می کنند.

(دکتر شریعتی)

 

3

خدای را، خدای را، خدای را،

نمی خواستم کسی را بشناسم ،

می خواستم تو را درک کنم ،ببینم،ببویم،ببوسم

و تو تنها کسی بودی

که نه دیدم،نه بوییدم،نه بوسیدم،و نه فهمیدم.

من در اعماق کهن ترین حافظه های مقدس،

اما گندیده ی ذهنم

 تنها به دنبال کشف تو بودم 

وتنها چیزی که کشف نکردم تو بودی.

من در آن روزهای خشک پاییزی،

میان آن رویاهای خیس بهاری،

تنها به عشق دیدن روی تو بیرون می زدم 

و می دیدمت.

لیک ، تو تنها کسی بودی که مرا نمی دیدی...

کاش نمی دیدی،نمی خواستی ببینی...

نمی خواستم خدا را ببینم

که او همه چیزم داد جز تو

- وتو همه چیز من بودی و خدا-

نمی خواستم خدا را ببینم

می خواستم تنها تو را ببینم،

در آغوشت بگیرم وببوسمت

و تو تنها کسی بودی که به آغوش من در نیامدی

و تو تنها کسی بودی که نبوسیدمت

نمی خواستم با خدا حرف بزنم و با موجودات او، مگر تو.

وتو تنها کسی بودی که با من حرف نزدی

و من هم نگفتم آن چه را که بباید.

"بانوی عشق" من، تنها تو بودی

و تنها کسی که بانوی "عشق" نبود،تو بودی.

من درآن ضجه های شبانه ام تنها تو را صدا می زدم

و تو تنها کسی بودی که صدایم را نمی شنیدی.

ضجه هایم دلخراش بود

و چه خوب بود که دلت نمی خراشید...

بانوی شعر من،

نوازنده ی سه تار محنت انگیز مرگ است برای من

وتو- همین نمی دانم بانوی شعر بودی

که مرا در زندگی،در دنیا ،کشتی،

و آخرتی هم که نبود، و آخرتی هم که نبود.

من در این ناگفته حرف های بنوشته

رازی دارم از اعماق کهن ترین حافظه های مقدس،

اما گندیده ی ذهنم،

رازی آشکار اما سربسته،رازی زیبا،اما...چه سود؟

بانوی زیبای ذهن افسرده ی من،

ستاره ایست زیبا از آسمان هفتم.

 ولی چه سود؟مرا چه کار؟

مقصود دین من،

 دینی که بود و نبود،

رسیدن به تو بود.

مکتب دین من، عشق به تو بود

و کتاب دین من،آه،

کتاب دین من،

حاشیه ی جزوه هایم،- با نام تو- بود

و تو تنها کسی بودی که عاشق نبودی،

که عشق نمی فهمیدی،

که کتاب هایت،جزوه هایت،مشق هایت،

حاشیه نداشت،حاشیه نداشت،حاشیه نداشت.

وتو تنها کسی بودی که در مخیله ات،

در کتاب هایت،

و در آن - نمی دانم - قلب نداشته ات،

صحبتی از یار نبود،

صحبتی از یاد نبود،

صحبتی از باد نبود،

"ونخوانیم کتابی را که در آن باد نمی آید"

و نجوییم وجودی را که در آن عشق نمی آید...

 

  عبدالله ،امرداد87

 

4

...ما سگ مردمانیم که وفا می کنیم عین سگ

ما که نمی دهدمان هیچ جهان محل سگ

ما که پارس می کنیم

ما که رنج می بریم

ماکه دم تکان می دهیم

ما که پیر می شویم...

( محسن نامجو )

 

5

گذشتم از او به خیره سری

گرفته ره مه دگری

کنون چه کنم با خطای دلم...؟ (احتمالا محسن نامجو )

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/12ساعت 1:19  توسط عبدا...  | 

 

 

سقوط


در بن بست دو سویه ی دنیا

به پروازم فرا خواندند

ناصحان همیشگی دو دنیا

گو اینکه نمی دانستند راه سقوط

تنها راه بدون بن بست است برای من!

و من نیز نا خواسته راه آسمان در پیش گرفتم

لیک  پرواز اجباری ام

در پلک به هم زدنی

به بن بست رسید

و تنها پل بازگشتی

که خراب نشده بود

وحریصانه انتظارم را می کشید

سقوط بود

سقوط...


 عبدا...

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/31ساعت 1:53  توسط عبدا...  |